به نام او که دير زماني است آرامشم داده
سلامی به تازگيه وضوی آخرينت، به گرمی قطره قطره از آبشار زلال خونينت، سلامی به مهربانیه دستان گره گشايت، سلامی سرشار از مهر، سرشار از حرف های در سینه خفته، شنيده ام که دوستی گفت: هرگز نفست را تلخ فرو مبر!
چگونه شروع کنم. چه کار کنم؟ هنوز هم دير نشده براي «دستان تو» سرودن. مي سرايم از همان شبي که پنجره خانه خود را باز کردم و در قلب آسمان هزاران ستاره درخشان ديدم که دست در دست هم ياد تو را باز براي هم نقل مي کردند، نسیمی که از سرزمین هایی دور می آمد دفترچه ی خاطراتی به همراه داشت که بر رویش حک شده بود خاطراتی از جنس مبارزه!
برگ برگ خاطراتت را با شبنم اشکهایم می شستم که ناگهان شاهین جوانی به پرواز درآمد و نواي غمگين جدايي را يادم آورد. ولي من نمي دانستم که اين نوا، نواي عاشقانه اي مي باشد تا ياد تو که هرگز از خاطرم بيرون نخواهد رفت در ماورای ذهنم جاری شود.
چند وقتيست که طوفاني از امواج ناآرام در درونم شعله ور است. هنوز نتوانسته ام قايق وجودم را به ساحل واقعي برسانم فقط آن امواج ناآرام گاهي از جوهر قامتم به روي اوراق دفترم جاري مي شوند و کلمات «داستان تو» را به رشته تحرير در مي آورند.
آري ضربه پژواک صداي يا حسين تو که زيباترين معناي عشق را در کوهستان درونم جاری کرد، احساس کردم که دوباره غنچه هاي وجودم نداي شکفتن سر مي دهند آن غنچه هايي که مدت هاست که در سکوت به سر مي برند و با آن ها حرفي نزده ام. ولي امروز بهانه اي شد تا دوباره با درونم حرفي بزنم آري کاش مي توانستم در بغض ابرها شريک باشم و تا خدا بگريم وقتي چنين احساس غريبي مرا تا آخر کوچه هاي بن بست بغض گرفته ی عشق مي برد و چنين است که هر پنجشنبه پرواز را مشق مي کنم، پروازي شبانه از سر مزارت تا کهکشاني دور ...
آري اي مسافر دشت های رملی تمامي شب را به ميهماني ستارگان، «داستان تو» بود بر زبانم. آن موقع که تا صبح درخوابم نيامدی تک تک ستاره ها خواب تو را مي ديدند و ...

|